تبليغاتX
بیداری زمان را با من بخوان...
انقلاب قلع و قمع شده

ارائه دادیم انقلاب روسیه رو. با پارازیت های خانم استاد و نق و نوقهای بچه ها که آی دیرمون شدو سرویس مون رفتو خلاصه که نذاشتن تحقیقمو کامل ارائه بدم. با اینکه وسطش آنتراک دادم که برن استراحت کنن(جو استادی منو گرفته بود) بازم نق می زدن. مجبور شدم مباحثو با پرش از روی جزئیات ببرم جلو. ولی در نهایت همه خوششون اومد و بعد از کلاس هر کس منو می دید تشکر می کرد.

ولی خودم راضی نیستم. حیف زحمتی که برای این ارائه کشیدم . حیف تحقیقاتی که کردم. واقعن حیف. من رو بگو رفتم انقلاب روسیه رو خوردم. نگو استاد می خواد سروته قضیه رو در 5 دقیقه هم بیارم و کل ارائه رو 5 دقیقه ای انجام بدم. خلاصه بدجورخورد تو ذوقم.

سوال: فکر می کنید ارائه ام چقدر طول کشید؟

و اما بعد

اینجا هم یک شعر می نویسم که شما بازدیدکنندگان (چقدر خودمو تحویل گرفتم) محترم از معقولات و منطق جات وسیاسی جات چند دقیقه بیاید بیرون و حالشو ببرید:

 «من روز خویش را

 با آفتاب روی تو آغاز می کنم

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم

وز شوق این محال

که دستم به دست توست

پرواز می کنم»

شعر از فریدون مشیری

خلاصه ای از تحقیقمو گذاشتم ادامه مطلب تا اگر حوصله داشتید برید بخونید.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:42  توسط مرضیه  | 

به سلامتی رفتیم سر کلاس. بسی خوشحالیم . تصمیم گرفتم از این موقعیت و فرصتی که برای فعالیت علمی برام پیش اومده استفاده مفیدی داشته باشم. (دیدید چی شد... لو دادم که آدم تنبلی ام و واسه کسب علم و اطلاعات هم احتیاج به هندل دارم) . در همین راستا دارم تحقیقی در رابطه با انقلاب روسیه انجام می دم که تمام وقتمو گرفته. انشاء الله اگه آماده شد حتماْ اینجا میذارمش تا اگه وقت کردید بخونید. خودم که از این انقلاب و کلاْ از این تحقیق خیلی خوشم اومده. خدا کنه موقع ارائه هم بچه ها خوششون بیاد و نخوابن*.

* خوابیدن سر کلاس یکی از ابزارهای دانشجویان برای نشان دادن بی حوصلگی و عدم علاقه به موضوع مورد بحثه.

تا بعد

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:59  توسط مرضیه  | 

غلبه بر تردید
بغض کن اما نبار

          خشک شو اما نریز

                     دیر کن اما ....

                                     برو

اینو در مورد دانشگاه نوشتم. خبر دارید که نمی خواستم برم. حالا بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم. (نمی دونم ربط داشت یا نه- خودم که یه جورایی ربطش می دم)

پ.ن: انشاء الله که خدا کمکم کنه و این فکرای منفی رو در مورد دانشگاه (به زبون ما موسسه آموزش عالی) کنار بذارم. الهی آمین.   

 

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:3  توسط مرضیه  | 

عشق یعنی...

۱- داشت یادم می رفت که هفته دفاع مقدسه. هفته ی دست خالی به جنگ دنیا رفتن. هفته ی جوانها و نوجوان های عشق جنگ- و چه عشق عجیبی. 

۲- دیشب رسانه ملی داشت یک نوحه ای پخش کرد که خیلی حالمو منقلب کرد. این طوری شروع می شد: عشق یعنی یه پلاک/ که زده بیرون از دل خاک/... 

۳- دارم به این فکر می کنم که الان عشقی هست که ارزش مردن داشته باشد؟ یعنی اگه جنگی پیش بیاد جوانها چقدر اشتیاق دفاع از وطنشون رو خواهد داشت؟

حاشیه: بالاخره اراده کردم و موهامو شونه کردم بعد از دو سه ماه.البته خدا کمکم کرد.  توضیح اینکه: مگه این اخبار بعد از انتخابات و بعد از آن این وبلاگ بازی می ذاره آدم به کارهای شخصی اش برسه. به خدا پناه می برم از این دو بلا.

 

2 نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:5  توسط مرضیه  | 

آرامش بعد از استرس

نتایج کنکور کاردانی به کارشناسی هم به همت آقا پیمان اومد. پرانتز : این آقا پیمان خیلی گله و خیلی خوب هوای ما کاردانی ها رو داره. به عنوان مثال سازمان سنجش بعد از کلی قر و قمیش و فیس و فوس قول داده بود ساعت هشت شب ۳۱ شهریور نتایج اعلام بشه، ولی آقاپیمان از ظهر لینک نتایج رو در سایت قرار داد و ملتی رو از نگرانی در آورد و به آرامش رساند. این در حالی بود که سایت سنجش هنوز نتایج رو اعلام نکرده بود. پرانتز بسته. خلاصه ، با رتبه 917 در همین ولایت در غیرانتفاعی فخر رازی به عنون اولین ورودی های این مقطعش، قبول شدم. اصلن راضی نیستم. البته طبق انتخابهای خودم اینجا قبول شدم، این رو گردن می گیرم. ولی چون به کیفیت بیشتر از کیمت اهمیت می دهم، توصیه های دوستام مبنی بر اینکه: "جامعه مدرک گراست" و "مدرک داشتن ارزشه" و از قبیل چیزها رو بعد از شنیدن در پشت گوش قرار داده و به راه خودم میروم. خب برای رفع ابهام در مورد اینکه راه من چیه باید بگم که امسال رو بی خیال دانشگاه میشم و انشاء الله در کنکور سال بعد شرکت کرده و تلاش می کنم که اگه خدا خواست در یکی از دانشگاه های تاپ قبول شم.  

پی نوشت 1: تاپ که میگم حواستون پی سوربن و ام آی تی و باقی رفقا  که هیچ ، پی شریف و پلی تکنیک و رفقای اینها هم نره. به تجربه به ما ثابت شده که راه موفقیت ما فنی ها به طور کاملن مرض ورزانه ای از راه نظریها جداست.

پی نوشت2: دیدم خالی از لطف نیست اگه بگم : این آقاپیمان با کارشناسی دات کامش برای ما حکم سنجش دات اُرگ با همه دم و دستگاهش رو داره. دمش گرم.

بعدنوشت: سنجش بعد از چهار پنج ساعت فهمید که از لینک بازدید زیادی صورت می گیرد- در حالی که هنوز لینک از طرف خودش(یعنی سنجش) اعلام نشده. هر جوری بود آقا پیمان رو گیر آوردند و با ایشون تماس گرفتند(دیگه نمی دونم وقتی مسئول مربوطه سنجش با آقاپیمان تماس گرفت چه جوری حرف زد؟ با تهدید یا تطمیع یا چی؟) . بعد از اون آقاپیمان به جای لینک نتایج نوشتند که: «دوستان نتایجی که قبلاْ دیدید آزمایشی بوده.». که خود این حرف به طرز تابلویی درست نبود. بلکه نتایج خیلی هم درستبود. ولی ارزش کار آقاپیمان برای ما فراموش نشدنیه. انشاء الله خیر ببینه. 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:53  توسط مرضیه  | 

به نام خدایی که اگر حکم کند همه محکومیم

خدایا!ماه پرصواب و برکت رمضان تموم شد. یه وقت فکر نکنی اینا رو واسه چاپلوسی گفتم آ! صوابش رو که خود شما قولش رو دادی، برکتش رو هم که با چشمهام سر سفره مون چشیدم. (متأسفانه کوته بینم  و مادی نگر و از این جهت معنی دیگری واسه برکت برام قابل درک نیست، منو ببخش.)

تموم شد و درست ازش استفاده نکردم.

لپ کلام اینکه: خداجون به ما ثابت شده که اینکاره نیستیم . خودت ما رو نگه دار ...

خداحافظ ماه دوست داشتنی.

و

عید بزرگ خدا بر همه مبارک

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:15  توسط مرضیه  | 

کاریکاتوری که به جای خنده تعجب را در پی دارد

این بار به شکرانه اینکه بلاگفا از ترکیدگی نجات پیدا کرد این پست رو میذارم. فقط بابت تاریخ خاطره ام ایراد نگیرید. تنظیم این خاطره خودش یکم وقت گرفت، به علاوه اشاره کردم که بلاگفا ترکیده بود و Service Unavailable شده بود.

خاطره من در سه شنبه 24شهریور ساعت 11و نیم شب

در خنکای دلپذیر پاییزی در حالی که داشتم سرم رو با اینترنت گرم می کردم یکهو سر و صدا از کوچه بلند شد. پسر همسایه اومد گفت پلیسها علیرضا رو گرفته اند می خواهند ببرندش.

هول هولکی یک چادر گیر آوردم سرم کردم و دویدم سمت کوچه. بین شلوغی راهی باز کردم و جلو رفتم. دیدم علیرضا داخل ماشین گشت پلیسه. نزدیک تر رفتم. تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که بپرسم: جرمش چیه؟ و سؤال بی امان من و همسایه خبرنگارمون (محبوبه خانم) در مورد اینکه «به چه جرمی این رفتار رو با این این جوان دارید و اصلا به چه جرمی می گیرنش» بی پاسخ ماند. البته اون قدرها هم بی پاسخ نموندیم. با این پاسخ مواجه شدیم که: کار این رو خرابتر نکنید. و انصاف می دید که با این جواب به ابهامات ما بیشتر افزوده میشد.

و حالا باقی ماجرا از دید یک شاهد که زودتر از ما رسیده بود:  

مأموران وظیفه شناس گشت که این روزها بنا به دلایل کاملا واضح و معلومی (پیرو حوادث اخیر دیگه.) وظیفه شناسی شون چند برابر شده با دیدن چند جوان که در پارک محله نشسته بودند، از آنها می خواهند متفرق شوند! نپرسید چرا که من هم نمی دونم. هر چی که هست می دونم نشستن سرکوچه یا پارک محله، خلاف نیست.

اکثر جوان ها حرف برادران نیروی انتظامی رو گوش می کنند و متفرق می شوند و در واقع فرار می کنند. این آقا داداش ما هم که کله ی پربادی دارد و به خیالش اینجا روی انصاف طرف یا حداقل روی قانون میشه حساب باز کرد، مقاومت کرده و فرموده اند: دو دقیقه نشستیم اینجا، مگه جرمه؟ و مصرانه بر نشستن در آن مکان اصرار ورزیده اند. (ساده اش میشه این که فرار نکرده)

با این اقدام برادر عزیز که به نظر برادران نیروی انتظامی اقدامی براندازانه و اغتشاش گرانه آمده، برداران از برادرم درخواست می کنند که همراهشان به مرکز پلیس برود.

او در مقابل این درخواست خشونت آمیز هم مقاومت نموده و می فرماید: ..... سوت.....

البته در جواب او، برادران هم می فرمایند: ...... سوت .....

* برای رفع ابهامی که الان براتون ایجاد شد باید بگم که:  در اینکه آقایان محترم در هرجای دنیا که باشند فحش های بد بد رو ته ذهنشون دارند و در مواقع لزوم استفاده می کنند شکی نیست. حالا چه برادر من باشه که اون موقع یک ساعتی میشد که از مسجد تشریف آورده بود چه برادران وظیفه شناس نیروی انتظامی با لباس فرمِ نظام مقدس!.

خلاصه اش کنم، به هر زوری که بود ، با وجود مخالفت همسایه ها با بردن برادرم، آنها موفق می شوند که ایشون رو ببرند. در مرکز پلیس هم چند تنبیه کوچک شامل : تعدادی چک و دویست سیصد تا بشین پاشو رو تحمل کرده اند.

پرانتز: مطمئن باشید این مزه پرونی ها در تأیید تنبیه نیست. و اصلا این کار در سیستم قضایی هیچ جای دنیا قانونی نیست که قبل از محاکمه کسی رو تنبیه کنند.

ذکر این نکته هم خالی از لطف نیست که وقتی برادر دیگرم به مرکز پلیس رفته است، جناب سروان فرموده است: این هم اغتشاش کرده ، اینم بگیرینیش. (بخندید، اول بخندید و بعد به حال مملکتمون که به این روز افتاده گریه کنید) برادرم هم با تجربه ای که دارد، فقط اخمی می کند و به راه خودش ادامه می دهد.

آن طور که من متوجه شدم برادران نیروی انتظامی علیرضا را هم با توهم «اغتشاش» گرفته اند. مثل اینکه جو تهران بدجور این برادران را درگیر کرده و در توهم فرو برده. با اینکه دراین ولایت کوچک (ساوه) خبری از شلوغی های تهران نیست، ولی برای هر گونه شلوغی آماده هستند. در عجبم.

نتیجه: متأسفانه با قدرت زیادی که به واسطه شرایط منطقه ای ایران و با توجه به استقلال طلبی سیاسی کشور، به نیروهای نظامی اعم از سپاه و نیروی انتظامی و بسیج داده شده، اکنون دیگر  در مملکت حرف اول را نیروهای نظامی می زنند و احدی هم قدرت مقابله با آنها را ندارد. نمونه بزرگترش را در قضایای اخیر شاهدیم.

یعنی چه بلایی بر سرمان خواهد آمد؟ آینده ما چه خواهد شد؟

حاشیه: یکی از نزدیکان که طرفدار دوآتشه احمدی نژاد و رهبری است، پیرو همین اتفاق به علیرضا توصیه فرمودند: چرا در کوچه جمع می شوید؟ آمدیم همین الان خدای نکرده برای رهبری اتفاقی افتاد، حکومت نظامی راه انداختند و گفتند که حتی دو نفر هم حق ندارند نزدیک هم بایستند، باید مراقب بود.

این حرف یکی از نزدیکان ما، برای من مشخص کرد که حتی این آقا هم علی رغم اعتقاد عجیبش به احمدی نژاد، کاملاً دید درستی از کلیت کشور دارد.

پایان ماجرا: نگران نباشید، علیرضا را همان شب آزاد کردند (همان طور که جناب سروان موقع مقاومت علیرضا گفته بودند که: بیا بریم، یک ساعت بعد آزادت می کنیم. البته علیرضا در مقابل گفته که: اصلا چرا بیام که بعد آزادم کنید. و همچنان مقاومت کرده) و روز بعد به دلیل تنبیهات، شکایت کرده ایم. البته این پایان ماجرا نیست.

 این بود خاطره من در یک روزِ شبه پاییزی

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 1:0  توسط مرضیه  | 

قالب جدیدم
به ادامه مطلب تشریف ببرید


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:53  توسط مرضیه  |